
ندانم این نسیم بال بسته
چه خواهد کرد با جان های خسته
پرستو می رسد غمگین و خاموش
دریغ از آن بهاران خجسته!
پاییز آمدست که خود را ببارمت
پاییز لفظ دیگر"من دوست دارمت"
بر باد می دهم همه ی بود خویش را
یعنی تو را... به دست خودت می سپارمت!
باران بشو، ببار به کاغذ، سخن بگو
وقتی که در میان خودم می فشارمت
پایان تو رسیده گل کاغذی من
حتّی اگر خاک شوم تا بکارمت
اصرار می کنی که مرا زود تر بگو
گاهی چنان سریع که جا می گذارمت
پاییز ِ من، عزیز ِ غم انگیز ِ برگریز
یک روز می رسم... و تو را می بهارمت!!!
سیّد مهدی موسوی
می دانم
حالا سالهاست که دیگر هیچ نامهای به مقصد نمیرسد
حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری
آن همه صبوری
من دیدم از همان سرِ صبحِ آسوده
هی بوی بال کبوتر و
نایِ تازهی نعنای نورسیده میآید
پس بگو قرار بود که تو بیایی و ... من نمیدانستم!
دردت به جانِ بیقرارِ پُر گریهام
پس این همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی؟
حالا که آمدی
حرفِ ما بسیار،
وقتِ ما اندک،
آسمان هم که بارانیست ...!
به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و
دوری از دیدگانِ دریا نیست!
سربهسرم میگذاری ... ها؟
میدانم که میمانی
پس لااقل باران را بهانه کُن
دارد باران میآید.
مگر میشود نیامده باز
به جانبِ آن همه بینشانیِ دریا برگردی؟
پس تکلیف طاقت این همه علاقه چه میشود؟!
تو که تا ساعت این صحبتِ ناتمام
تمامم نمیکنی، ها!؟
باشد، گریه نمیکنم
گاهی اوقات هر کسی حتی
از احتمالِ شوقی شبیهِ همین حالای من هم به گریه میافتد.
چه عیبی دارد!
اصلا چه فرقی دارد
هنوز باد میآید، باران میآید
هنوز هم میدانم هیچ نامهای به مقصد نمیرسد
حالا کم نیستند، اهلِ هوای علاقه و احتمال
که فرقِ میان فاصله را تا گفتگوی گریه میفهمند
فقط وقتشان اندک و حرفشان بسیار و
آسمان هم که بارانیست ...!
آن روز نزدیک به جادهای از اینجا دور
دختری کنار نردههای نازک پیچکپوش
هی مرا مینگریست
جواب سادهاش به دعوت دریاندیدگان
اشارهی روشنی شبیه نمیآیم تو بود.
مثلِ تو بود و بعد از تو بود
که نزدیکتر از یک سلامِ پنهانی
مرا از بارشِ نابهنگامِ بارانی بیمجال
خبر داد و رفت.
نه چتری با خود آورده بود
نه انگار آشنایی در این حوالیِ ناآشنا ...!
رو به شمالِ پیچکپوش
پنجرههای کوچکِ پلک بستهای را در باد
نشانم داده بود
من منظورِ ماه را نفهمیدم
فقط ناگهان نردههای چوبیِ نازک
پُر از جوانهی بید و چراغ و ستاره شد
او نبود، رفته بود او
او رفته بود و فقط
روسریِ خیس پُر از بوی گریه بر نردهها پیدا بود.
آن روز غروب
من از نور خالص آسمان بودم
هی آوازت داده بودم بیا
یک دَم انگار برگشتی، نگاهم کردی
حسی غریب در بادِ نابَلَد پَرپَر میزد
جز من کسی تُرا ندیده بود
تو بوی آهوی خفته در پناهِ صخرهی خسته میدادی
تو در پسِ جامههای عزادارانِ آینه پنهان بودی
تو بوی پروانه در سایهسارِ یاس میدادی.
یادت هست
زیرِ طاقیِ بازار مسگران
کبوتر بچهی بینشانی هی پَرپَر میزد
ما راهمان را گُم کرده بودیم ریرا!
یادت هست
من با چشمان تو
اندوهِ آزادی هزار پرندهی بیراه را
گریسته بودم و تو نمیدانستی!
آن روز بازار پُر از بوی سوسن و ستاره و شببو بود
من خودم دیدم دعای تو بر بالِ پرنده از پهنهی طاقی گذشت
چه شوقی شبستانِ رویا را گرفته بود،
دعای تو و آن پرندهی بیقرار
هر دو پَرپَر زدند، رفتند
بر قوسِ کاشی شکسته نشستند.
حالا بیا برویم
برویم پای هر پنجره
روی هر دیوار و
بر سنگ هر دامنه
خطی از خوابِ دوستتدارمِ تنهایی را
برای مردمان ساده بنویسیم
مردمان سادهی بینصیبِ من
هوای تازه میخواهند!
ترانهی روشن، تبسم بیسبب و
اندکی حقیقتِ نزدیک به زندگی.
یادت هست؟
گفتی نشانی میهن من همین گندمِ سبز
همین گهوارهی بنفش
همین بوسهی مایل به طعمِ ترانه است؟
ها ریرا ...!
من به خانه برمیگردم،
هنوز هم یک دیدار ساده میتواند
سرآغازِ پرسهای غریب در کوچهْباغِ باران باشد.
سید علی صالحی

من پریشانم که راه خانه را گم کرده ام
من پری… یا نه، پس از تو شانه را گم کرده امچقدر فقیر شدم،
هرچه عشق داشتم پای تو خرج کردم،
اما غصه نخور نزول میکنم،
دستان خالی من برای تمام وجود تو پر است.
مجید اسدی
کشیشی در وست مینستر انگلیس:
" جوان و آزاد که بودم، تصوراتم هیچ محدودیتی نداشتند و در خیال خود می خواستم دنیا را تغییر دهم. پیر تر و عاقلتر که شدم، فهمیدم که دنیا تغییر نمی کند، بنابراین انتظارم را کم و به عوض کردن کشورم قناعت کردم. ولی کشورم هم نمی خواست تغییر کند. به میانسالی که رسیدم، آخرین تواناییهایم را به کار گرفتم تا فقط خانواده ام را تغییر دهم، ولی پناه بر خدا! آنها هم نمی خواستند عوض شوند. و اینک که در بستر مرگ آرمیده ام ، ناگهان دریافته ام که: "اگر فقط خودم را تغییر می دادم، خانواده ام هم تغییر می کرد و با پشتگرمی آنها می توانستم کشورم را هم عوض کنم و چه کسی می داند، شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم..."
(هیوا)
همیشه آرزو داشتم اردکهای وحشی دریاچه مال من بودند. وحشی، مغرور، زیبا. عشوههایشان هم فقط مخصوص خودشان بود. اما افسوس مهاجر بودند شاید چند ماهی بیشتر میهمان نبودند. گاهی فکر میکردم که تورشان کردهام. و وقتی سوت میزنم میآیند روی دستم مینشینند. چه شکوهی داشت حتا توهمش احساس غرور میداد. بعد ناخودآگاه خندهام میگرفت. یاد علیرضا میافتادم که همیشه مادرش (خاهرم) را سرزنش میکردم <از بس کارتن نیگاه میکند توی دنیای ما نیست ...>
بالاخره زمستان شد و من نقشه شومم را اجرا کردم. قفسی ساختم و پرندههای دریاچه را روزها گرسنگی دادم. همهجا پوشیده از برف بود. یادم میآید روزی یکونیم ساعت بدون حرکت طناب به دست در دمای زیر صفر درجه پشت کانکس کمین میکردم. پنج،شش روزی گذشت تا اینکه گرفتمشان. چهارتایشان را. هرچند سخت بود ولی با بیرحمی تمام بالهایشان را قیچی کردم. امروز یکسال از این ماجرا میگذرد. بال هر چهارتایشان بلند شده ولی هنوز ماندهاند. گاهی اگر اذیتشان کنند پرواز میکنند. اما شب نشده برمیگردند.
هنوز وحشیاند و فکر نمیکنم روزی رویایم محقق شود. بیایند و روی دستم بنشینند، ولی هروقت سوت میزنم استرسشان میافتد. وقتی کمی عقبتر میایستم میآیند گندمشان را میخورند. خیلی دوستشان دارم از بچگی پرندهها را دوست داشتم. پاکند، آرام و زیبایند و دستنیافتنی.
همیشه دلیل نرفتنشان برایم سوال است. محسن میگوید این اردکهای کانادایی آب ایران را خوردهاند! منظورش را نمیفهم که دامنگیر شدن یا تنبل!؟ امیدوارم اولی درست باشد .

مادر تنها
اندکی با من باش
ذهنم از نطفه ی ناجور زمان بارور است
در پس بیشه ی آرام غمت
چشم تشویش مرا پنهان کن
ترسم آن باشد که
نگه چشم خبر چین سپید
عاقبت پرده از این ننگ نجس بر دارد
دست انداز بر این عقربه های نامرد
جلوی پای زمان را سد کن
لحظه لحظه شکم مادر ناپاک جلو می آید
این جنین بالغ ، سالها در رحم جمجمه ام می لولد
برو ای سلسله افکار غریب سر من
برو با قابله ی مرگ بیا
این جنین را باید
این زمان سقط ز مولود نمود
بند نافش را هم
پاره از پیکره ی مادر این ذهن نمود
من از او بیزارم
من چقدر تنهایم ...
«مسیح»
تو قلب غروبی به سینه پاییز
منم تن لرزان ز سوز و خزان لبریز
تو پاره ی ابری کبود و ترسانی
منم غبار دلی که شکست به آسانی
تو شرشر باران به پیکر عریان
منم کویر تکیده به حسرت باران
تو قامت سروی بلند و آزادی
منم تن پیچک که لرزد از بادی
تو قطره بارانی نشسته بر شیشه
منم ریشه خشکی بریده با تیشه
تو ساکت و عریان گهی پر از شوری
منم پر از سرما نباشدم نوری
(( مسیح ))
روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسيار دردش آمد ...
یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!
یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایين انداخت!
یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پيدا کند!
یک تقویت کننده فکر او را نصيحت کرد که : خواستن توانستن است!
یک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بيرون آورد...!
<<شب است و ماه میتابد>>
چه آزاد
دیوانه خندید از سر لج
<<ستاره بوسهها از نقره میپاشد>>
به چشمان سیاه پنجره ، آویز از دیوارهای کج
و مردم از سر لج ؛ ناسزاگویان
اخم بر دیوانه کردند
با دهانی کج
خنده دارد همچنان دیوانه میخندد
نه نه اینبار از سر لج
بر دو چشم سرخ
_زا به راه_ از خواب
مردمانی با دهان کج
تو را تا غربت دیوانه خندیدن شبی سرد
به لبخند غریب درد
میان کوچه صد مرد و نامرد
دوست دارم ... میپرستم
کسی که مایه شادی من می شود خودم هستم نه تو!
نه به دلیل این که تو موقتی و زودگذرهستی بلکه به این سبب که تو از من انتظار داری آنچه نیستم باشم!
من وقتی تغییر می کنم خوشحالی ام از میان می رود و تو میخواهی من تغییر کنم! صرفا برای آنکه خودخواهی تو را ارضا کنم!
نمیخواهم ذهن تورا قالب گیری کنم چون میدانم تو با چه سختی کوشش داری خودت باشی!
پس به تو اجازه نمیدهم به من بگویی چگونه باشم زیرا تصمیم دارم خودم باشم!
تو گفتی که من آدم صاف و روشنی هستم و به راحتی فراموش می شوم پس چرا می کوشی سر رشته زندگی مرا به دست گیری صرفا برای آنکه به خودت ثابت کنی
هستی!!!!!
هدف از زندگی این است که ما مطرح باشیم به حساب آییم و یا به عبارتی
میان بودن و نبودن ما تفاوتی وجود داشته باشد....
هنگامی که از تلاشهای بی نتیجه خسته و دلسرد هستی/خداوند میداند که چند بار تلاش کرده ای.
هنگامی که قلبت مملو از غم ودلتنگی است و تو می گریی/خداوند اشکهایت را می شمارد.
هنگامی که احساس میکنی در اختیار خودت نیستی و زمان را از دست داده ای/خداوند در انتظار توست.
هنگامی که احساس میکنی هیچ چیز معنایی ندارد و تو سردرگم و پریشان هستی/جوابت پیش خداست
هنگامی که نگاهت به بیرون روشن تر شده و تو ردپایی میبینی/خداوند با ندایش با تو صحبت میکند
هنگامی که همه چیز به خوبی پیش می رود و تو چیزهای زیادی را برای تشکر از آن داری/خداوند تو را مورد بخشایش قرار داده
هنگامی که حادثه ای رخ می دهد و تو مملو از بزرگی هستی/خداوند به تو لبخند زده.
وفقط به یاد داشته باش که هر کجاهستی و هر احساسی داری.
خداوند میداند و میداند و میداند.
حرص و جوش چي رو خورديم - حالا كه عمري تنهاييم
خدا رو دور مي ديديم – همين، با غصه هم پاييم
هميشه دلخوريم از هم – هميشه عشقا كوتاهه
سكوت عاشقا سرده – صداشون گريه و آهه
خلاصي چاره اش اين تيغه – ميگيم زندون اين دنيا
ضعيف النفس و مجنونيم – ميگيم قهره خدا باما
تو شكيم و شكايت پيشه ايم هر روز
واسه فردا نداريم توشه اي امروز
ميگيم آخه خدايي هست – به فكر ما خلايق شه
قديما راست ميگفتند – خلايق هرچه لايق شه
خدا با ما مدارا كرد – خدا عاشق تر از ما بود
واسه مايي كه بد كرديم – واسه مايي كه بد بوديم
خداييش مهربوني كرد – خداييش هر رقم پا بود
بانو فالشـ+ـه

تقديم به شيوا فرازمند عزيز، معلم بي منت دنياي ادبيات و تقديم به Human Rights عزيز، عضو جديد آوانگارد
سال انتظار
هزار
كلام منتظر هزار
و رويا بر دل
آه، هزار
روزي روزگاري در شميران نو
سلام و...
نه عليك
"آقا لطفا مزاحم نشيد"
بانو فالشـ+ـه

مرگ نبود
زندگي هم...
الون اين د دارك
به درك
الون اين د نايت
به اسفل السافلين
و الون اين د هر كوفت
هر سر كوفت
و هر زهر مار
و
عاشق هميشه تنهاست.
-----------------------------------------
بانو فالشـ+ـه
بِنِِگاه
بی خبر مانده در این خانه ی سرد
ساقه ی عشق و امیدم همه زرد
در سکوت و خفقان
در ته ظلمت این عشق نهان
سوسویی می بینم
نه برو
راحتم بگذار ای نور پر از وسوسه ای نور برو
- آشنایی دیدم آشنایی دیدم بِنِگاه
نه برو
آشنا نیست غریب است برو
- نه دلش بارانیست
- نه که انگار ابریست
- با خودش می گوید شاید این راه به دریا نرسد
- می رود نه گمانم به جلو می آيد
- نکند گم شده باشد، بروم؟
- نکند غم به دو چشمش زده باشد، بروم؟
- تو ببین تک و تنها شده است
- تو ببین بی خبر از همه دنیا شده است
- تو ببین!
گفتمت آشنا نیست، غریب است، نرو
نه دلش بارانیست
نه که انگار ابریست
این دل توست که اینگونه شدست
تو خودت تنهایی، بِنِگاه
آن همه خاطر زیبا به دو دستش، بِنِگاه
خاطر عشق تو هم به همان زیباییست؟
بروی باز بیاید چه شود؟
اندکی صبر کمی هم بد نیست
باز بیاید به دلت خانه گزیند چه شود؟
در ته خانه ی دل دگرش جایی نیست
اگرم هست دگر جای او نیست بِنِگاه ...
من در حصار سرد شب محصور و تنهایم اسیر
در قاب رنگ زندگی همرنگ غم هایم اسیر
بر بی کران آسمان من بی نشان گم گشته ام
در بانگ رسوایی دل بی شرمو پروایم اسیر
بر قامت رعنای غم پیچیده ام آرام و سرد
نیلوفرانه گشته ام بر گرد غم هایم اسیر
سوسو کنان فانوس دل در ماتمت جان میدهد
زنده به گورانند کنون این آرزوهایم اسیر
چشمان نابینای دل تنها قفس را دیده اند
نوری بده بر دیده ام من رنگ شبهایم اسیر
بر ساقه ی نوپای شوق زخم تبر جا مانده است
پرپر، شکسته، بی پناه ،در باغ دنیایم اسیر
بر خشکی رگهای من ناید دگر نبضی ز مهر
بازآ ببین در این خزان من زرد و تنهایم اسیر
از ابری چشمان من صد دانه از غم میچکد
بر قامت یلدای شب در راه فردایم اسیر
محاسره بوديم، ترسيدم بچه ها قتل عام بشن، ازشون فاصله گرفتم تا كارم رو با دشمن يك سره كنم، اگر ميكشتم كه پيروز مي شدم، اگر ميمردم هم تو چارتر حق تعالي به سمت بهشت (البته از نوع زهرا) انقالي ميگرفتم، عرق از سر و كول و كمرم مي ريخت، خيس خيس بودم، كلي منتظر هم مونده بودم، شاشم هم گرفته بود؛ تشنه ام بودم اما آب نبود، فكرم رو به يه جاي ديگه متمركز كردم، هيچ استرسي نداشتم گلنگدن رو كشيدم و زدم بيرون...
تق تق تق تق (صحنه ي آهسته ي ماتريكسي يا مكس پيني) بازم تق تق تق، يه چرخش و پشت يه بوته قايم شدم، 20 – 30 نفرشون رو زدم، نارنجك ها كشيدم و پرت كردم تو سنگراشون...
بمب بمب بمب بمب (صحنه ي آهسته ي كشيدن ضامن نارنجك با دندون، از اين دستكش بي انگشت ها هم دستمه) بازم بمب بمب بمب بمب، هنوز به انبار تسليحات وصلم و مهماتم تمومي نداره، آر پي جي م رو بر ميدارم چند تا تانك و نفر برشون رو داغون ميكنم، كاميون حمل نيروشون ميخواد آدم بريزه پايين، كمين ميكنم و با آرپي جي ميزنمش، دود و بوي كباب و خون همه جا رو گرفته، بي سيم ميزنم نيروهامون بيان جلو، خودمم سوار جيپ غنيمتيم ميشم و تا يك كيلومتري مقرشون ميرم، نبايد صدايي بياد، سكوت در شب رو رعايت ميكنم و پياده ميرم تا پايگاه تامينشون، صداي ناله ي گرگ و سگ و جيرجيرك و وز وز چراغ برجك، كارد سنگريم رو به دندون ميگيرم و از برجك ميرم بالا، زارت (كارد تا دسته رفت تو گيجگاه ترف، نفهميد از كجا مرد) زارت زارت زارت، همينطور برجكاي بعدي، پاسبخش، نگهبان شب، سر نگهبان، شيفت شب، جانشين فرمانده قرار گاه، غول آخرش (فرمانده قرارگاه)...
اي بابا چه زود رسيديم بغداد، از اينجا به بعد بايد اعلام برادري كنيم، هرچي باشه اين بي ناموسا هم مسلمونن، پس دستور دادم همه ي اسيراي عراقي آزاد بشن، پشت بلند گو يه صدايي ميومد، همه با هم مي خوندن و انگار ميرقصيدن،...
يا حبيبي، انت نوري، سيدي يا يوسف فالش، سيدي يا فالش، سيدي يا فالش... ... هي فالش، چرا تكيه دادي به جارو و ديوار رو نگاه ميكني، زود باش، توات ها رو شستس بايد بري اتاق سرهنگ ... رو هم تميز كنيا.

این عکس خودمه - داداش دوربین رو برده ماموریت - مجبور شدم از عکسای قدیمم استفاده کنم
از تو دلگیرم خدا
بی تو می میرم
آنقدر گویم که دلگیرم خدا
ای خدا و ای خدا و ای خدا
گویمت تا که درد دادی به من، درمان به دنبالش دهی
گویمت تا غم به چشمانم ببخشیدی، مرحم درد دو چشمانم دهی
گویمت تا انتظار دیدگانم را تو پایانش دهی
بس نبود!؟
این گونه آزردن مرا بس نبود
دیدن و چشمان خود را بستن و
خنده سر دادن ولی در دل همی گرییستن و
روزها را بی مهابا سر کردن و
این گونه رنجم دادن و
بس نبود!؟
بس کنش؛ من تابدارش نیستم
بس کنش، من در حد این گونه زیستن ها نیستم
نه چه گفتم
تو خدا و من ز خردی های تو
خواهشم این باشدت
من را به آغوشت بگیر
بر دو دستانت بگیر
بوسه بر اشک دو چشمانم بزن
شرم بادم من ز تو
من کجا و گرمی آغوش تو؟
من کجا و روی دستان خدا؟
خود بگو، من درد این دل که دگر بشکسته است
در زمین هر چه بگشتم بهر آن درب های بسته است
خود بگو با که بگویم خود بگو
من در این تنگ کوچه های زندگی
از پس شب مردگی و خستگی
من فقط با تو دلم دل می شود
من فقط در تو غمم گم می شود
گم کنش غم های من را گم کنش
گم کنم تا که پیدا شوی
محو گردم هر چه هستم تو شوی
در خودم پیدا شو و کاری بکن
در پس هر گریه ام نجوا بکن
در حضورت راه ده قلب مرا
در دلت سکنی بده روح مرا ...
کاش می دانستی
که ندانستنت ای دوست مرا سوختن است
به میان تیز چشمان جگرم دوختن است
گفتمت گفته فراوان به نگاهم دارم
جای صد تیشه و درد است به جانم دارم
باز کردم چشمم
تا بخوانی صفحات دل افروخته ام
آنکه دست قلم عشق تو آغازش کرد
آنکه خون دل من تحفه ای در کارش کرد...
بنگر چگونه بــه خواب هم رهایم نمی کنی
زسـوز و حسـرت و عـذاب جدایم نمی کنی
رخت از تمنـای وصـل دل بربستی و کنون
ز ایـــل و تبـــار جنـــون سوایـــم نمی کنی
هـزار زمزمه از شوق به گوش دل خواندم
نـگو بـه رســم ترحـــم صدایـــم نمی کنــی
تب دار هجــر تــو شــد سـرتــا بپــای تنــم
غافـل ازآنـکه بـه یک دم شفــایم نمی کنـی
افتـــاده برگ خـــاطرم از دار ایـــن ایـــام
مجنـون نمودی و اینـک دوایـم نمی کنــی؟
گرفته زخم فراق این دل ز دوریت ای دوست
نگو به گوشه ی چشمی تو علاجم نمی کنی
حسرت کشیده و رنجور به کنجی خزیده "شفق"
بــازا به خوابــم و گـو کــه رهایــم نمی کنی
مهربان بودن تو به خودم ظلم شدن را بگماشت مهربان بودن تو به وجودم تك و تنها شدن را بنواخت مهربان بودن تو كه بپنداريدم همه از مهر و وفا بود و به آن دل بستم همگي پله پله تا به سرداب بلا بود و به آن چسبيدم و به آن چسبيدم كه در اين اوج فرو ريختنم لااقل دست كسي را از براي نغريقيدن چنگ بيانداخته و به آن چسبيدم و به دنبالش همه سر تا به دو پاي برفتم و دگر هيچ نفهميديدم تا بدان جا كه خودم هم از ته آن بي خبر گرديدم تو خبر دار شده بودي و من در ته بي خبري از تو خبر دار شدم: - (كه الا اي بي خبر شده از كرده خويش، تو بدان من و تو گرچه سراپا همگي ما شده ايم ولي از بن به دو تا شده ايم دو من و نه كه يه ما دو مني از هم جدا من و تو ما نبوديم، تو پنداريدي تو خودت كاريدي در دلم بوته عشق و وفا را به اجبار بياويزيدي من نبودم آنكه تو به آن تكيه بدادي و دگر از افق تا به كران هيچ نديدي نينديشيدي من نبودم آنكه تو به آن دل دادي) - من خبر دار شدم و تو اينها را شايدم فهميدي ولي از براي دل تنهايي خود به خودت فهماندي كه همان بي خبري از تمام خبران دنيا بهتر و خوبتر است اي كه بي خبريت آخرش مي كشدم با خبر باش كه من در ميان تمام دستهايي كه به سويم آيد در ته سردابي كه از جانب تو هديه به من مي آيد من دل خسته به دستان تو آويزيدم من رنجور فقط تو را مي ديدم تو مگيرش از من دل و دستانت را تو مخواهش از من كه دو دستي گيرم دستاني ديگر كه رهايت سازم كه بسازم فردايي ديگر اگرم فردا هست من به آن دل خوشم انگار كه تو در تمام لحظات فردا همره و يار و رفيقم باشي همدم لحظه به لحظه در من و خويشم باشي تو خودم باشي و من همه دنيا را به دو دستان تو تكيه دهمش تو خودم باشي و من همه غمها را با دو چشم تو به يغما دهمش تو خودم باشي و من همه هيچ تو خودم باشي و من نه كه من تو بشوم
تا به کی چون روی گل, شاداب و خندانی اسیر!؟
تا به کی چون بلبلان, مسـت و غزلخوانی اسیر!؟
مهوش زیبـــای رویــــت, تـا ابد تابنـــده نیســـــت
بی شـک آخر مثل من, در صحنــه پنــهانی اسیـر
همچـو پـروانــــه بزن پر, در فضــــای بــــاغ عشـق
نـاروا باشــــد کــه دور, از شمـــع گریانــی اسیـــر
دردم ایـن باشـــد که دانم, عاقبــــت چون لاله ای
بر مزارم خون به دل, شـــرمنده می مانی اسیـــر
دیده بگشـــا بر "شفق" ای ابــر بـــاران زای مهــر
بــــاورم باشــــد که تو از نســـــل بارانی اسیــــر